امـــــــــــید
به همین سادگی...!
و این چنین.....

این روزها
با هر که دوست می شوم
احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر زمان خیانت رسیده است!
سلام ؛ حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
سال 89 عجب سالی بود
انتظار
موفقییت دلگرمی پیشرفت
حسادت
سر سپرده
تغییر
دعا
امید
دعا نماز دعا
امیدی بیشتر
اصرار
انکار
دل شکسته
حافظ سهراب شراب پسته چیبس
سال 89 هم هیچ چیز جان نگرفت!
نفسی تازه نشد!
دلی زنده نشد!
گرد و خاک های من زدوده نشد!
همه چیز مثل قبل ....!
بگذار فقط بگذرد!!
به جا خوندم...! :
آن قدر ...
به تو فکر کرده ام
که خودم را گم کردم
حالا ...
نمی دانم
دنبال تو باید گشت
یا من ؟!
بی پرده بگویمت :
چیزی نمانده است، من ....!
الان چهره من دیدنیست دلم بستنی می خواد....؟؟؟؟
(استناد به پست سین هشتم)
گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است، می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند، بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟! هذیان می گویم !
نمی دانم... نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است، اما تو باور نکن ...
حیف است ننویسم :
حیف است در این روزهای پایانی سال
سخن از دوست نگفت
سخن از یار نگفت
سخن از لحظه دیدار نگفت
سخن از معرفت ... از زیبایی ... از آن شعله امید که تو " می آیـی "
سخن از آدمها ... شادی ها و غم ها !
سخن از آنکه برفت ، آنکه بماند.. سخن از او که شکست او که شکاند !
خدایا
برای سال نو
ازت امید می خوام
با یه سعه صدر
یه اراده تحمل
و اگه ممكنه "یه ذره عشق"،
حتی اگه فقط،
یه ذره كوچولو مونده باشه!
هر چند که میدانم امسال هم سفره من هفت سین دارد و دیگر هیچ سالی هشت سین نخواهد شد
(استناد به پست سین هشتم)
گوش اگر گوش من و ناله اگر ناله ی توست ...
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
در آخر این پست طبق رسم سالهای گذشته 3 تا ارزو میکنم که شاید شاید روزی یه فرشته از سر این وبلاگ بگذره و به تمام ارزوها جواب مثبت بده
1 – س....................
2 – س........................................
3 – ف..........................................................
_________________________________________
پی نوشت:
آن زمان که آدم خلق شد هرگز در این فکر نبود که روزی خواهد آمد که باید زمین را ترک گوید
نویسنده : سـید امـین زاهـدی
عصر جمعـه و هزار توهای ذهن من...!!!

نه حافظی، نه تاری نه خبری و نه حتی نوشتن
اگر هم که تنها باشی باید از گرسنگی بمیری چون حوصله ای برای غذا درست کردن هم نداری
بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی
بی آنکه بدانم چرا زنده ام
امروز هم گذشت
با تمامی ناامیدیهایش
با تمامی چراهای بی دلیل
امروز هم گذشت
و من هنوز ......
و من هنوز چشمانم سوسو کنان
و من هنوز گوشهایم به لبانت
امروز هم گذشت
مثل دیروز که ناتمام گذشت
مثل فردا که همانند امروز میگذرد
گفته بود " تقویم " تقدیر افراد عادی ست
تقویمت برایم تمام روزهایش جمعه است
مثله این عصر جمعه
و به مجسمه های آدم نمای دور و برم!
سیستم عجیب دنیای آدما!
همیشه یه در تو ذهنمه
و من همیشه پشت این در هستم!
هرگز وارد دنیای آدما نشدم!
هرگز جزئی از این سیستم نشدم!
و هنوز در هزارتوی ذهنم تنهام!
وسط هر شعری که می خوانم
[سوسو کنان]
قطاری رد می شود!
و در هر واگن
هزار صندلی است
که به هوای قافیهی “مسافر” ردیف شده اند
آن روی سکه ....
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس همه آرزوهاش پرکشیدن بود و بس
اصلا حالم خوب نیست؛ دوباره شروع کردم به ...
غم غریبی تو کوچه های دلم پرسه میزنه ومی خونه
غروبه دیگه ؛
این تار لعنتی چرا کوک نمیزنه
چرا این قدر بد آهنگ میزنه
با خودش غم وغصه میاره
هر چی غروبه به خاطر میاره
کاش میشد تو زندگی فقط طلوع وبود بس!
خیلی زندگی زیبا میشد
البته غروب هم قشنگه ولی هر قشنگی دوست داشتنی نیست!!!
(این همه ساز که می زنم ناکوک
می رقصند واژه های ناهنجار احساسم)
با هر غروب این دل ویران تر میشه
قبلا میگفتم
نمیدونم چرا می دونم....
الان
نمیدونم چرا واقعا نمیدونم
زندگی چه سرنوشتی در پی گرفته
واقعا اون روی سکه چیه
واقــعا اون روی ســـــکه چــــــیه .....
ســین هشـــتم.....

در سال 89 هم هیچ چیز جان نگرفت!
نفسی تازه نشد!
دلی زنده نشد!
گرد و خاک های من زدوده نشد!
همه چیز مثل قبل ....!
بگذار فقط بگذرد!!
بگذار سرم در همان روز مرگی باش...
بعد از مدتها باز هم برگشتم. برای فرار از همه خاطرات خودم رو در روز مره گی حل کردم،
اگرچه بی فایده بوده و هر لحظه هزاران خاطره و حرف باز هم دنبالم میکنند.
از خودم تعـجب میکنم چرا دیگه حتی بــی تلنـگر میشـکنم
انگار راسـت میگفت
گاهی برای هر آنچه که در دل داری روزها و ساعتها فکر می کنی !
گاه نوشتن آرامم می کند !
برای آنچه در دل دارم واژه ناتوان است و قلم گریزان ...
می دانم که می دانی چه خواهم گفت همانا که تو آگاهی بر هر آنچه آشکار و پنهانست...
وقتی حرفها فهمیده نمیشوند، نوشتن و حرف زدن بیهودهترین کار دنیاست
بد تر از این نمیشه با بستنی واسه دیدن قیافت بعد از زمین خوردن بیان ....
بدتر از این نمیشه بخوای فرار کنی ولی تو روت بگن دلیل فرارت رو...
اونوقت واسه اینکه خراب تر از اینا نشه مجبور شی بمونی و تحمل کنی
بدتر از این نمیشه کسی رو ستایش کنی و اون ازت متنفر باشه ولی دلـش برات بسوزه
بد تر از این نمیشه منتظر یه اس ام اس از یه فرد خاص باشی
صدای اس ام اس بیاد بدوی ، بری ببـینی نوشته
فروش ویژه هاکوپیان
ولی
اگه بخوام یه ..
بهتر از این نمیشه
که امسـال سـفره 7 سین من 8 سـین باشه
به امــید یه سـین اضـافی
تصـــمیم

چند وقته احسـاس میکینم حرفـهای زیادی رو دلم سنگینی میکنه که هیچ گوش شنوایی برای
شـنیدنشون وجـود نـداره
چند وقتـه هـر روز صـبح تا نصـفه شـب تو فــکر اتفاقات دور و برم هسـتم و در عـین حـال با
تصـور کردنـش دلـم مـی لرزه.
چنـد وقـته احساس مـیکنم تو این بیست و اندی سال هیچ کاری انجام ندادم که واقعا از ته دل بخوام
نـه درسـت و حسـابی درس خوندم
نـه تفـریح
نـه آخرتـی
نـه جفتـکی
نـه شـیرجه ای
نـه افتـخاری
نـه .....
اونـقدر به این احساسـها فکر میـکنم که نمیتونم فکرمو متمرکز کنم
اما
تـصمیم
گرفـتم !
امروز
تصـمیم
گرفـتم
به تنهـایی فـکر نکنم
با این که تو خونه ی که هسـتم
کـــسی نـیست
که حرف دلـم رو درک کنه!
کسـی نیست که وقتـی دلـم گرفـته بگه:مـگه برات چیـزی کم گذاشـتم
از اینـجور حرفها...
تصـمیم
گـرفتم
به جاهای خالـی که هسـت فکـر نکـنم !
تصـمیم
گـرفتم
خـودم باشم !
همـون نرگسـی که خـدا آفریـد...
و انتظـارشو داشـت!
تصـمیم
گـرفتم
به
"چـــــتر"
فکـر نکـنم
شاید بشـه لذت زنـدگـی رو دو باره درک کرد!
شایـد خوشـبختی همیـنی هسـت که الان دارم
عصـر یه روز زمستونی
یه خونه ی گـرم
نـوای تار
صـدا قل قل غذا روی گاز
و من
که سـعی میـکنم با یک گــیلاس تمام خسـتگی رو از ذهـنم بیـرون کنـم !
(دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده)
______________________________
برای ...
چتـرت را کنـار ایسـتگاهی در مـه
فرامـوش کن
خیـس و خسـته بیـا
نمـی خواهم شاعـر باشـی
باران
باش !
پی نوشت: تصمیم در موقع خوردن گیلاس گرفته شده و از درجه اعتبار ساقط میباشد......؟؟؟!!!
ما همونی که هستیم نمیشه کاریش کرد عاشق عارف آواره ....
شام شوكران

عجب حکایتی شده
عجب دنیای وارونه ای
چرا من دارم می افتم...
روزگار دعوتمان کرد
بصرف شام
شــام شـــــوکـــــران
همه چی داشت
هـم غذا
هـم شاعر
شام کوفته خوردم
با همه ی کوفته هایی که خورده بودم فرق داشت
بعد از صرف شام
مطربشان آمد
گفتا: چه کردی امروز با روزگارت
گفتم بدتر از روز قبل....!
اما فردا به کام من است
شاید....!!!
گفتا به یاد جمله ی افتادم ؛ شاید این جمعه بیاید
شاید...!!!!!
شب از خوردن شام فراوان و این دو شاید دندان درد عجیبی به سراغم آمد....!!!!
تا امروز شنیده بودم که
هنوز جای سفت راه نرفتی عاشقی یادت بره....!!!
خیلی ادعا داشتم که آره
من خیلی آره ؛ بقیه نه
تا اینکه در دندون پزشکی موقع کار جناب دکتر
یه مطلب مهمی رو فهمیدم
هنوز جای سفت دندون درد نگرفتی عاشقی یادت بره......!!!
_____________________________________
پاورقی :عجب شامی بود هم فهمیدم شایدی برایم وجود نداره با این تفاسیر
او هیچ جمعه ی بسوی من نخواهد آمد
هم فهمیدم دروغ میگن هر کی میگه از دیده که رود از دل هم رود...!
پس هرگز فردا این ... به کام من نیست ،
نویسنده: سید امین زاهدی
من و هزار توهای ذهنم (1) ( ته چاهم )

خیلی وقته دلم می خواد یه بار دیگه توی این وب سرک بکشم به هزار توهای ذهنم و با اون
واژه های هجو و کج و کوله ذهنم هجوم بیارم اما خسته تر از اونیم که بخوام از نقطه نقطه
سیا هی ها و ته مونده های امیدی نمانده حرفی به زبون بیارم اونم اینجا ،توی وبلاگی که با چارچوبی از محدودیت ساخته شده حتی توی این دنیای مجازی و ممیزیهایی که خودم به نوشته هام تحمیل می کنم تا برداشتهای مخاطبم به بیراهه نره ....؟
حتما روزی خواهم گفت از تمامی آن سطور سیاه
اما
به قول شاملو :اگر غم نان بگذارد...؟
هزار توهای ذهنم
عجب جمله ی عجیبی
.
.
.
(((حرفاش گرچه خیلی ناراحتم کرد ولی حقیقت داشت.)))
خیلی وقته که احساس میکنم حصاری که دور خودم کشیدمو باید بشکنم
اما شاید میترسم!
(((
ف ق ر < ث ر و ت)))
یه وقتا فکر میکنم با این دنیا خیلی غریبه ام
شاید چون نمی تونم هنوزم باور کنم
که خیلی از صحنه های این دنیا یه جور نمایشه
این روزها ته چاهـم
نه آن چاهی که برای کسی کنده باشم و آخرش گیر کرده باشم؛
ته چاه زندگیم هستم
و سنگهایی را که از بالا می آیند را جمع می کنم برای روز مبادا!
می ترسم آنقدر سنگین شوم که نتونم بالا بیام!
دلتنگی

امـشب تنـــهایم
امشب تنها تر از همیشه ام
امشـــــب دلـم تــنگ اســت...
ســـکوتــی فرا گـرفتـــــــــه
ســکوتی هـمراه با یه دلهره ، یه حــس عجـیب
بعضــی وقتا این حس میاد سراغم ، انگار اتفاقی داره میفته..
یه اتفاق نا خوشایند
تو این لحظه انگار پای ثانیه ها لنگ شده
نمیگذره
هوای اتاق عجـیب سـرد است در این شــهر ِ گـرم
دل ِ من هم مثـله همـیشه
گوشـه اتـاق می نشـینم و از آنـجا به هـمه چـیز مـی نگرم
از گوشه به همه چیز نگاه کردن هم عالمی داره والا
حس و حالی نیست
دستم به تار نمیره
دستم به کار نمیره
دستم کوتاه ، خرما بر نخیل.....
نه شرابی ، نه کبابی ، نه ربابی می تونه از این حال درت بیاره
از دلــشورگی دست به حافـظ مـیبرم :
با توکل بخدا موفق میشوی
شخصی زبان شما را نمی فهمد ، مراقب رقیب هم باش
ای بابا ، حافظ
انگار زیاد بهـت دسـت زدم دستی شدی....!!!
حافظ را هم امشب حالی نیست
مجبورم کردی به سراغ سهراب سپهری بروم
زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد....
امشب رو باید تمام کرد و به سپیده صبح رساند
پس
به امید پایان رساندن این سیاهی شب و رسیدن به سپیده صبح.....
نویسنده : سید امین زاهدی
_______________________________
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟
سهراب سپهری
یکی در من علیه من....

این روزا نیستم
هستم ولی در خود نیستم
چه کردم من...چه کردی تو با من...
خدایا این وسط با ما چه میکنی...
من
و تو دست تو خدایا پناهشان دهالهی دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم
شب است شبی هولناک
شب شکست
شب دیوانگی
شب حسرت
من شاکی ام....ااااا
چرا باید اینطور باشه...
چرا هوا این چند روزه اینقدر گرمه...
آخه چرا همه چی ارزونه.....
چرا سطح دل من آبش اینقدر پایینه...
چرا همه با هم دوستن...
چرا دیوار موش داره...
چرا موشه گوشش به حرف من بدهکار نیست...
چرا این موش کوچولو به من پــنیــــر تعارف میکنه....آخه چرا؟ معلومه خوابم میاد. نه؟
خوب٬ چرا من خوابم نمی بره؟
سکوتم از رضایت نیست ...دلم اهل شکایت نیست
همون بهتر که ساکت باشه این دل
عجب نوشته ای شد ادبیات فارسی کم اورد اینهمه استعاره ایهام تشبیه تو چند خط حافظ کف کرد بسه دیگه...؟؟؟
به من بگویید نبین٬ نمی بینم. اما نگویید نفهم ٬من می فهمم
بخدا این شریعتی واقعا نوشته از همه چی ...
...
بعضی وقتا سه نقطه ها به اندازه تمام
دلتنگیهات حرف دارن مثل الآن من
!تو این ساعت تو این دقیقه و تو همین لحظه و تو همین شب
خدایا به اندازه صبرم آزمونم کن
میترسم مردود شم
الهی هر کسی را آتش در دل است این بیچاره آتش بر جان ، از آنست که هر کسی را سر و سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان.
نویسنده: سید امین زاهدی
----------------------------------------------------------------------------------
یکی با من٬ یکی بر من یکی در من٬ علیه من
یکی زیبا درونش زشت چه خوب و بد٬ همینم من
تو را دیدن شرر ها زد به قلب من٬ به قلب من
تو را دیدم٬ تو را گفتم ز دنیایی بریدم من
یکی بی تو٬ ولی با تو یکی با من٬ ولی بر من
چو ابرویت چو شمشیری زدم بر دل چکیدم من
اگر عشقی پدید آید چون است آن (تا) بفهمم من؟
در اطرافم همه عاشق چرا غافل نشستم من
سپید رویی

به کجا چنین شتابان....
دل میرود زدستم صاحبدلان کجایی
سـیه چشــمی ، ســپید رویی ، حنا مــویی مــیزند بر بام این دل
ای دلا برخیز و بیدار شو
اینجا حدیثی در میان نیست
اینجا عشق را معنی نیست
تا کی بشینی منتظر
تا خبری از آن بیاد
اینجا گر صبر کنی آن سیه چشم سپید رویه حنا مو میزند بر بام این دل
می برد بر باد ان عشق لایزال
می کشد آتش به آن جانت
نویسنده : سید امین زاهدی
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخوانی
ندارم گناهی جز ، که از تو چشم نمی پوشم
مرا دیوانه می خوانی
ز خود بیگانه می دانی که دل بر من نمیـبازی
بکش دل را شهامت کن
مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا تو باور
نیابی از من تو عاشقتر
آرامش قبل از طوفان....

روزا مـی گذرد
این روزا مــی گذرد
این روزا به ظاهــر برایم آرام می گذرد
آرامشـــی هـــمراه با ســـــــــــــــــــکوت تلــــــخ
این آرامـــــش ؛ آرامــش قـــبل از طـوفان هســـــــــــــــــــــــــــــت.......
قـایق زندگـی از ساحـل حرکـت کرده، به کدامــین ســو جهــت میــــــــــــــگیره...
اگر دریا ابری طوفانی نشه به یکسو این قایق هدایت میشه که خیلـی
ناخـــــــــدای ایـن قایـــق آرزو دعا (التماســــــش) رو داره
این مســیر از نظرش مدینه فاضـله زندگیشه
ای خدا تو که معنای عشقی
بهش معنا بده
اگرم دریا طوفانی شه این ناخدا، ناخدای کم تجربه ایی هست بسویی میروه که این قایق رو چپش میکنه
این مسیر مسیریه که چند سالی قایقش استپ کاملی داره
امیدم را مگیر از من خدایا
دلٍ تنگٍ مرا نشکن خدایا
من دور از آشیانم
سر بر آسمانم
نویسنده: سید امین زاهدی
only God
این روزا خیلی خسته ام وقتی به تقویم روی دیوار نگاه میکنم بی اختیار مضطرب میشم ترسو میشم استرس تمام وجودم رو میگیره......
امدم برای پست اخر سال 88 دست به قلم ببرم
امسال هر فصلش یه رنگ داشت
فصل بهار واسه من یه فصل جدید تو زندگیم بود تو این فصل پیشرفت عمده ایی تو کارم داشتم تا اونجایی که حرف خاص عام شدم ولی این باعث شد اطرافیانم ....
Only fack
فصل تابستون اول تمام بدبختی های زندگیمه فصل خیلی قشنگیه ولی داغونم کرده
Only love
فصل پاییز با ریزش برگها و شکستن دلها همراه بود منم مستـثـنی نبودم ولی پناه بردم به خدا
Only God
فصل زمستون با اومدن برف رو زندگیم خیلی چیزا رو برام سفید کرد امیدوارتر از همیشه...
Only God help to my love
در اخر این پست طبق رسم سالهای گذشته 3 تا ارزو میکنم که شاید شاید روزی یه فرشته از سر این وبلاگ بگذره و به تمام ارزوها جواب مثبت بده
1 – س
2 – س
3 – ف
بنظرم سال 88 سال انتظار بود انتظاری همراه با استرس
نویسنده : سید امین زاهدی
این یا اون

این یا اون
این یکی یا اون یکی
تا حالا این سوال زیاد واسم مطرح شده
بنظر من این چیزی که داشتیش همیشه کنارت بوده حسش کردی
ولی
اون حسرت همه نداشتناته حسرت همه خواستناته
این چیزیه که خودت هستی
ولی
اون شاید تا اخر عمر واست آرزو بشه
من اون رو می خوام
من اون رو دوست دارم
من اون آرزومه
ای قاصدک آرزوها اون خبری که می خوای بهم بدی چیه ؟
اون خبر این نباشه
اون خبر اون باشه
نویسنده: سید امین زاهدی
پیش نیش..

یكی از بهترین لحظه ها
می تونه لحظه ایی باشه كه واسه كاری بزرگ كه نمیدونی كدوم درسته یا نه با ترس ولرز بخوای استخاره
بزنی و دوست نداری جواب مورد دلخواهت در نیاد بعد كه استخاره میزنی با جواب قلبیت یكی میشه اونوقت
بهترین لحظه میشه واست
یعنی میشه كه بشه.....
سید امین زاهدی
این در اون در

این روزا حسابی فکرم مشغوله
سردرگمی خفم کرده
این در اون در هم زدیم بجز اینکه یا کسی در رو باز نکرد
یا
اگه در رو هم باز کرد تا ما رو دید محکم در رو بست که هم در محکم خورد تو سرم هم دستم لای در گیر کرد...!
دست به دامن شلوار حافظ هم شدیم
حافظ هم حسابی داد دستمون
ای حافظ تو دیگه چرا..؟
رطب.....!!!

این روزا خیلی عجیب میگذره....
تمام این عجایب یه طرف
ازهمه عجیب تر این که
تو این گرما
خیس عرق
دل مـن هوس رطـب کرده
اینـــــــــجا اونــــــــجا

چند وقته که اصلن نمی نویسم…
دیگه حوصله خودمم ندارم چه برسه به این وبلاگ
بیشتر وقتا رسیدن به یـه چیز خیلی چــیزای دیگه رو ازت میگیره........
بهای زندگی کردن را با چه باید داد
یا
........
حالم زیاد خوب نیست
کیفم کوک نیست
دوباره غمـی نوشتم
نمی دونم
شاید دلیلـش سـوء هاضـمه باشه
عجــــب بویــــــــی میاد
بوی قیمـــــه
این چند وقته نصف افسرده گیهام تقصیر این واحد کناریه ...
بی خـیالش
اگه اونجا گل و بلبل و حافظ و سعدی داره
خوب اینجام کنار دریا داره
اگه اونجا باغ دلگشا داره
خوبم اینجام چاه کوتاه داره!!!
اگه اونجابستنیــهو فالوده ی خـنک داره
خوب اینجام سمبوســه با عصــاره مگـــس داره ..
اینــــــــــــــــــــجا اونــــــــــــــــجا
نـداره
اصـلا تفاوت نـداره
نویسنده : سید امین زاهدی
سیـــــب یا هلــــو .......؟!
بیشک اصلیترین سوال هستی بعد از «چه هستم؟»، این است:
«حالا چه غلطی بکنم؟».
هر چقدر که جلوتر میرویم به هیچ بودنم بیشتر پی میبرم
باز آمده بودی؛ بیخبر. هربار نشانه میگذاری که دل آب کنی؟
باشد، تشنهتر میشویم.
اما اگر خبرمان بود که میآیی، امر میکردیم فرش قرمز دستباف کاشان پهنکنند زیر قدمهای مبارک، که نکند خدای ناکرده کف کفشتان گلی شود. آخر شما که میدانید، طرف کلبهی من را هنوز آسفالت نکردهاند شکر خدا...
این روزها هم که خبر داری؛ بارانی است!
تازه اولشه... بازم هست!
معشوقههامان به جای عطر تن و گیسو، بوی کرم ضدآفتاب و شامپوی تقویت مو میدهند. که تنها فرقشان در نوع اسانس است.
سیب یا هلو؛ مسئله این است.
البته همش سیب و هلو هم نیست
گیلاس هم توش پر هست
خوش آب و رنگتر....
منتها وسطش کرم ِ
سوایی هم نیست درهم ببر حالشو ببر
حق با قدیمی هاست. از دور آدمها را ببین و ذوق کن. تا میتوانی نزدیک نشو که بتی که ساختهای روی سرت خراب نشود.
در پی سرنوشت

بایــــــــــــد رفت
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
دنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال سرنوشت
مرا برد بسوی .......
اشک ریزان

این روزا عجـب روزایـی شـده هم تنـد میگـذره هـم آرام .....!!!
روزا تنـد تنـد شـب مـیشه
و سـر نوشت تند تند رقم می خوره و من همـچنان گریزانـم
روزا ، ثانیـه ها، لحـظات پشـت سـر هـم میگـذرند
دی
بهمـن
اسفنــد
سـال جدید
سـال جدیـدتـر
و من همـچنان بلاتکلـیف
چقـدر ثانیه هـا دیـر میگذره.........!!!
انـگار پای ثانیه ها لنـگ شـده
این روزا هر کی میبینتت (( مثلا از روی دلـسوزی یا همون دل سوزی )) سوال می پرسه
مـی پرسهو مـی پرسه
از احـوالت ، از آینده ، از پروگرامِت ، از اینکه چقد بی خیالی
خـدایا من بیخیالم ....!!!
چشمات پر از اشک شده ولی واسه اینکه بُروز ندی زورکی زورکی نیشت رو باز می کنی
وای که ...
و مـن همــچنان گریـزانـم
و مــن همــــــچنان بلاتکلیــف
عجب اشـک ریـزانی شـده این روزا
مثله باران می بارد اما نه بر بامِ خانه بر دل ِ دیـوانـه ... (استناد بر پست قبلی)
یه فیلم عاشـقانه ، یه اتفاق ناخوشایند ، یه خاطـره شیرین اما...، یه جیب خالی ، یه حسرت نداشتن ، یه احساس ِ بلاتکلیفی و هزاران دلیل دیگر برای اشک ریزان....
دلم میخواد فریاد بزنم ولی ولش کن کی حال داره یعنی ح ا ل ی نمونده که ....
این اشک ریزان سوء از چشم که گرفته هیچ .......
محرم هم که نزدیک شده حداقل تو این ماه می شه دلیل تمام این گریه هات رو حسین کنی
بنام حسین
ولی
برای خالی شدن از همه چیز
( یکی برای گناه ، یکی برای عشق،یکی برای پول،یکی کار ، یکی بیماری، یکی .... و یکی هم واسه همش )
اشک میریزیم
گریـــه مــی کنیم
و به یاد آن که مکتبش همه چیز داشت دست بر سینه و با صدای بلند فریاد می زنیم
یا حســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین
واقـعا ایــن حســـین کیـــست که عالـم همــه دیــــوانه اوســــــت
عجیـب تر شد مطلبـــم از اشـک ریزان به حســین ختم شــد
تو ایـن مـدت دلیلـی برای اشـک ریزان پیـدا شـد
مــگر نه که ما هیــچ دردی نـــداریم
هیـچ غصـه ای که نداریم ....!!!
فقط واسه حســین ِ
خالص ِ خالص!!!
نویسنده : سید امین زاهدی
راهی برای یک دیوانه....
عجـب
عجب هـوای سـردیـست
زمستـون شـده
خیلـی وقتـه کـه ایـن زمستـون اومـده
چراغ هـم که….
نفـت نـدارد
فیتیـله نـدارد
بـرق نـدارد
شیشـه نـدارد
پایـه نـدارد
پــس هی نـگو دیـــــــــــوانه
روشـن کن
روشـن کن گـــرم میـشــی
آسمـونه زندگی ابـری
هوا ســـرد
گرمــای وجـود هـم که……..
چـیزی در مـن نبـرید ه امـا
چـیزی درون
حرفهـایم شکسـته اسـت
به چشمـهای مـن نگـاه کـن
چیـزی در مـن نشکسـته اما
چـیزی از تمام
بنـدها بریـده است
به دستـهای من نگـاه کـن
اینکه آدم بگویـد خسته ام یک راهـــی اسـت (برای دیوانـه) که نگویـد بیـزارم و نگویـد دلـم تنــگ است و نگویـد گریـه ام گرفته و هـزار حرف دیگر همین کافـی اسـت که آدم بگوید خسـته ام سـرش را بگـذارد روی پای کسـی و بخوابـد و همان چند قطـره اشـک کنار چشمـهایش را هم که زورکـی درمیاد بمالد به پای طـرف و گرمـی طـرف تمام سـردی روحـش را آرام کنــد...
خستـــه ام
نفـس مـیکــشم
ولـی نیسـتم
حال بیشـتر نوشـتن نـدارم
بایـد بروم بخـوابم
قول بـده یه امشـبو بزاری راحـت بخوابـم با خـیال آسـوده بـدون دلــهره
نویسنده : یه خسته
پراکنده گویی

این متـن یه کمـی با متنـهای قبلی فرق می کنه
این پست آخریه پراکنـده گویی هستش از همه چیزو هیچ ...(بابا با ادب)
علتش چیه؟؟
علتـش این که...!
ای خــــدا
انسانـی اینجا غمگیـن نشسـته اسـت...
دلـم گرفته
حوصـله ندارم
برو اونـور، اونـورتر، هـِی خودتـو به من نمـال...!
نمـردیم یکی هم خودشـو به ما مالید ، بدبختـی هـم ، بعـضِ هیچـیه...!
دلـم گرفته هم از زمیـن هم از زمـون
از زمـون بیشتر
زمونه به هر طریقی که تونسته تا حالا دل ما رو شکسته
خدا را شکر که حوصله ام سـر نمـی ره...!!!
شرمنـده ام
خستــه ام
باید از ابهام آینده بگویم
تا غافل نشـم ازاش
برای خودم نه واسه دیگری
از تلخی
و از اینـکه
نمی توانم.......
حالم خوش نیست
به شدت آویزان هستم
آدمهای زیادی هستند
آدمهای کمی هستند
آدمهای کمی هستند که احساس می کنند زیادی هستند
و حق دارند و خدا کند که تو این دسته نباشم
جلف تر می شوم
از تمام حرفهای مردم
چشمهایم را می بندم
به هر که آمد
آویزان خواهم شد
خودم را توی باتلاق هستی
پرت خواهم کرد
خوب خواهم شد
نخواهم مرد
خیالت راحت باشد
دیگه تنها هـم نیستم...؟
دیـگه تو رو نـدارم ، تو رو ازام گرفـتن ،گفتـن فراموشـت کـنم
منو دسته کم گرفتن حمید عسکری تو هم .......؟؟
همیشه غریبم به دنیا
همیشه بیچاره
گدای محبتم با
جگــر سوختــه
این روزا آویزان این و اونم
جونــم؟
کاریـم داشتـی؟
بـرم گــــــم شــم؟
ممنــــــــــــــــــــــــونم
سکوت پیشه خواهم کرد
صــــبر می کنم ببینم چه می شـود
خدا رو چه دیـدی
شاید ...
خوب واسه این دفعه بسه مطلبم طول و دراز شد ولی حیف شد خیال داشتم تو این پست از سیاست هم حرف بزنم نمیدونم چرا هر وقت حرف از سیاست که میشه ناخودآگاه یادم به آقای ریس جمهور می افته!!!
تدبیر و تقدیر

احسـاس میکنم حرف تازه ای برای گفتـن نـدارم
باز دوبـاره دچـار روزمـره گی شـدم
اتفاقـی که همیشـه ازش متنـفر بـوده و هستـم....
دلایل زیادی در ایجاد انگیزه برای ساخت این وبلاگ نوشتن و ادامه دادن آن موثر بود
(چقــدر ادبـی وکارشناسـانه گفتـم....!!! )
از جمله اینکه جایی به دور از همه ، هر چیزی که دوست دارم بگم،از علایقم، اهدافم، تجربیاتم و حتی گاهی وقتی ناراحتم ،جایی برای تخلیه روانی و خیلی چیزای دیگه....
( که این مورد آخری بیشتر تر می چربه )
یه روزایی هست که آدم حالش خوب نیست یه روز که دیگه با دمـش گـردو نمیشکنه ...
بعضـی از روزها مثله این روزا آدم از خـودش بـدش میـاد ...
متنفر ه از خودش ! و از اینجور حرفها ....
این روزا حس های زیادی به سراغم می یاد مثلا حســودی یا بی عرضه گی !!
که آخرِ این حـس ها ختـم به.....
ولی یه حسی هست که همیشه همرامه همین هم باعثه ....
این حس فقط مخصوص امشب نیست خیلی از شبها این حس لعنتی میاید سراغم ...
حـس تنهایـی
تنهایی در همه چیز نه فقط در یه همدم...!
سـری به حافـظ می زنـم ، تَفَعُـلّـی می گیرم
حافـظ هـم حافــــــظ هــــــای قدیـــــــم ...؟!؟
وقتی که از تدبیر کاری ساخته نیست باید در برابر تقدیر تسلیم شد......
این جمله رو از یه آدم هااااااای کلاس شنیدم
ولی من با همه اون بی عرضه گیام بازم تسلیم نمیشم
هنوز جا دارم واسه ضد حال
شاید فرجی شد
شاید
نویسنده : سید امین زاهدی
تبلیغات

